تبليغاتX
دل چکیده های روح
دل نا مه هایی از شرق برای تو
با سلام وتشکر از تمام دوستانی که به خانه ی کوچک من سرمی زدند وراهنمای من بودند .

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است چرا که دیگر هدفی برای نوشتن ندارم

انگارهیچوقت این روزگارنخواست با دلم زندگی کنم هیچوقت نگذاشت قدم در راهی بگذارم که آرزویش

را داشتم نمی گذارد نمی دانم چرا؟

روحم آزرده است بس غمینم

شاید دیگرقلم وکاغذ را فراموش کردم وهیچوقت ننوشتم زیرا نوشتن، واژه هارا به یادم می آورد

ویاد، اورا ...........

این پاییزانگارپایش به زندگی من هم رسیده که بی محابا می زند .

خداحافظ

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط آمنه سیلانه

    پاییزاز سرانگشت اولین درخت روی زمین وزیدن گرفته بود وموسیقی سپیدارها دررگهای صبح به زلالی جویباری میرقصید ،برگ،رنگ ،باد ،رقص،در جوششی دیگر از نوع رسیدن به هم گره میخورد واز خیال یک زن تنها گذر می کرد ،زنی که میانسالگی اش را در لابلای پاییز به نظاره رفته بود .تشبیه عجیبی بین آنها درگرفته بود زن دست تفکرش را گرفته بود ودر کوچه باغهای خزان زده اش قدم می زد. پاییز فصل میان سال خیالش پر از شرم وبی شرمی شده بود انگار آسمان لباس خود را به تن زمین پوشانده بود تا لختی اش را به رخ باد بکشد .

سکوت همیشگی پارک از آمیزش صداها وقیل وقال پرندگان لبریز شده  زن را مثل هرروز ارضا از زندگی کرده بود .تنهایی پنجاه سالگی اش را مثل هزاران زن دیگر گم نکرده بود  در ته جیب هر لباسی لمسش میکرد که گاه شیرین وگاه تلخ می آمد .سالها نوشتن پیرش نکرده بود جز همین اتفاق کوچکی که دیروز افتاده بود ولحظه هایش را پر کرده .در تمام این سالها همسری لایق برای واژهایش بود.خودش نخواسته نتوانسته بود شریکی دیگر جایگزینش کند تا وقتی که  زندگی اش در واژها زادو ولد می کرد .زن تنش را به لباسهایش چسپاند انگار احساس سرمای گنگی ذهنش را به هم می ریخت .ضربان قلبش تلنگری چکش وار بود که زندگی را به یادش می آورد

به خودش حرکتی داد وقدم زنان خیابان برگفرش را پیمود نرسیده به در خروجی پارک با وزشی تند لانه ای از بالای درخت به زمین افتاد وجوجه گنجشکها برزمین پخش شدند صدای جیک جیک گنجشکها رژه وار برزمین به راه افتاده بود زن خم شد ودر نگاه خیره ی مادر گنجشکها که خودش را زمین ودرخت می زد جوجه را در انتها ی تنهایی جیب اش گذاشت شاید صدای تنهایی اش را بشنود .زن بی آن که پشت سرش را نگاه کند در غبار پاییز محو شد، رفت تا به مقیاس افتادن آن اتفاق وافتادن این جوجه گنجشک بیندیشد....

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط آمنه سیلانه

  

  

    آی پاییز

    طشت دل من از دیوار افتاده!

    تو چرا؟

   از فصل خودت افتاده ای

   رنگ زرد

    دل زرد…

 

دخترک دلم جوابش را از بابای خورشید گرفت:

 نویسنده :بابای خورشید

سلام

من پاییزم

  پر از طلای سر ریزم

زرد؟!

درد؟!

نه، نه! من طلایی ام

 

 آتشم

.گل وَشم

  پرواز پر شکوه قمری بهار را

  شور هُدهُد و هَزار را

به روز ِ نشستن

 و مهر ارغوان به جان بستن

 به نمایش می گذارم.

 باغ ِطلا آجینم

 سرخ و عشق آیینم

رقص ِ آتشم

پاک  و بی غشم.

 

سرمایه ی من

سرخ شعله است

 کز دست و دل عشق

کَش کَش

بر می خیزد

و به جان من می ریزد.

   پاییزم

طلای نابم

  آتش در برکه و زلال آبم

  گر که می ریزم

از شعله های عشق

 سر ریزم

    فصل پر شکوه عشاقم

شعله اندر باغم

آتش اندر برگم

  فصل بی مرگم

گرچه بی برگم.

  من نه غمگینم

 شاد و خندانم

 زیرا می دانم

که در سبز ِ یاد ها

جاودانه می مانم

 در جام جان

 برگ برگ

سر ریزم

ترانه های آتش می خوانم

من آتشناکترین فصل جهانم.

   به برکه ها

جامه ی زر می پوشم

 گرچه گل می بارم

 اما سبز برگ تو را

پر شکوه

در خاطره دارم

 گر زیبا و آتشناکم،

 گر برگ برگ

پیش پای یار بر خاکم

 من سرخ آتش در رگ تاکم

حاصل ِ عشقم و پاکم.

 با دستان باد

در همه جا

طلا افشانم

زیرا از کجا تو می گذری را من نمی دانم

 

 پاییزم

نقل ِطلا

سکه ی خورشید

 به پیش پای دوست می ریزم.

  در رقص ِ شور

 هزاران سال است که می خیزم

شکفته می شوم،

گل گل، آتش آتش

   گفته می شوم

بهار آغاز من است

و به فصل پختگی

 شعله در پرواز من.

  دریای آتش در سر دارم

 زیرا من از عشق خبر دارم!

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط آمنه سیلانه

  

دیگر

دراندوه نخواهم زیست

وتنم را

به این افیون عریان

نخواهم سپرد

این تمام هستی من است

که دراتفاقهای دوگانه ی زندگی

ریشه گم کرده است

آه ..

دیگردراندوه نخواهم زیست

امشب

شعری ازراه می رسد

باچشمانی

که خستگی هزارسالگی ام را

در بطن کودکی نارس

 می ریزد

من

دوباره خواهم بارید

برکشتزارهای تشنه ی روحم...

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط آمنه سیلانه

 

 

   شایسته نیست

  این همه درد

  در تو نهفتن بهار!

  که این گونه مو سپید

  قدم در قرن درختانت می نهی

  من

  از افسون گیاهان بتول ات

  آمده ام

   از نغمه ی نمناک ریشه هایت

   تو را چه شده؟

   که این گونه

   در آغاز زاده شدنت

   به زال پیر می خندی

   بهار!....

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 توسط آمنه سیلانه

 

             بایک نفس

 

             زاده خواهم شد

 

             درگمنامترین نطفه نازای زمین

 

            وبا بی طهارت ترین نماز

 

           به  وادی اخلاص خواهم رسید

 

            خورشید رسوایم می کند

 

            اما آسمان نگاهبان من است

           وباران ...

 

           خود را به زندگی خواهم سپرد

 

          در مرگبارترین لحظه هایش. 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط آمنه سیلانه

.                           

      

                      ...و تو

                              ای مهربان ترینم

                         برایم پنجره ای بگشا

                         رو به تمام سبزه های جهان

                            تا سبزه ی  هفت سین مان

                                      بی انتها ترین رویا باشد ...

 

 

  با سلام  وتبریک به مناسب آغازسال نو به همه ی خوانندگان ودوستانی که به وبلاگ پیچک سر می زنند ونوشته هایم را با نقد ونظرات خود مزین می کنند .مدتی بود که ازفضای مجازی دور بودم وامروز درآغازین روز از سال نو آمدم که آمدنم تا آخر سال تکرار شود وحضور دوستان مهربانم .

ودر آستانه ی بهار شعرم را به حوری زاده ای نجیب تقدیم می کنم .

 

  

 

 

تمام راز های من

 

تمام روزهای من

 

در رسالت روح تو زیستند

 

در تنفس دریچه هایی

 

که تا قلب آسمان

 

گشوده می شد

 

مرا به قانون طبیعت کاری نیست

 

وقتی عناصر چهارگانه

 

از چهار نسل  تو برخاستند

 

معیار نطفه ی من

 

در چشمان  تو

 

توقف کرد

 

آه ای قلب یمین

 

با تو من زادم

 

از جدار فصلی غریب

 

وراه تو

 

از رگهای من گذشت

 

و در ابدیت جاریست

 

با من روانه شو

 

از این مقیاسهای گنگ

 

زندگی جای کمی نیست

 

هر افق

 

سرزمینی دیگر است.

 

                             

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 توسط آمنه سیلانه
              

                                     

ما

 

صحنه ای آمیخته از من وتو

 

همه چیز در تکه ای حروف اتفاق افتاد

 

تا قلب من  برای رسیدن به تو

 

درگیر دویدن های بی امان 

 

 بشود

                     

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط آمنه سیلانه

دوباره از تبسم کلماتم

به صراحت عشق تو

می نویسم

 

ستارگانی با خیالات غریب

 از زمین می رویند

همریشه با گلهای وحشی

 

 شکوه انبوهشان را

 

در خاطراتم می ریزم

تا هرشب

 

 شاهد ورق خوردن برگی دیگر

 ازفریاد  باشم

 در شب های ستاره  زده ام

به فصل واژه ها

خود را خاک می کنم

 

تا همراه  تو از شعری دیگربتراوم

 

از دل پنجره ای که

شاهد باریدن من است


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط آمنه سیلانه
           

 

دیروز بود انگار

 

وقتی از

 

پیچ ودرد گیسوانم

 

چون برگهای ارغوانی

 

در کوچه باغ  تن تو ریختم

 

ونغمه ی تنگی

 

که در گلویم

 

به خود گره می خورد

 

به ردپای تو باز شد

 

دیروز بود انگار

 

آری

 

که از عبور یک قاصدک

 

شکوفه زاری

 

بر پیراهنم به لبخند نشست

 

وشقایق ها

 

قربانی عشقم شدند

 

وآن شد

 

که خوشه ی گندمی

 

به جریان قلب تو پیوند خورد

 

 ومن در قضاوت چشمانت

 

به حبس ابد رفتم

 

وامروز

 

شوری از نام تو

 

برافق جانم تابیده

 

تا هر سحرگاه

 

در ازدحام  نور

 

درون رگهایم

 

شعری زاده شود

 

از خلوص نفس های مردی

 

که از فاصله هایی دور

 

                      می رسد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط آمنه سیلانه
درباره وبلاگ

در این سیاهی ناگزیر
که تنهایی مرا
به آوازی ته مانده از غروب
رنگ می زند
خود را درکدامین کویر
در کدامین صحرای بی نشان
به سوسوی چشمان ستاره ای
گم کنم ؟
مرا در طوفان تنت
آرامشی عجیب است
تا فرصتی باقیست
آه ای شب ها!
مرا در حس رویش خورشید
طلوع کنید
دارم نفس می کشم
تنی را به گرمی نامش
..........




تمام مطالب این وبلاگ
متعلق به نویسنده میباشد
واستفاده از آنها تنها با ذکر نام
نویسنده امکان پذیر است.
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
قالب وبلاگ